اینستاگرام

خرید بک لینک
امروز حرفهای یه روانشناس رو گوش میکردم تو یوتیوب. میگف خانما وظایف مرد رو به عهده نگیرید چون بعد از یه مدتی شما میشید مرد خونه و شوهرتون میشه زن! اینجور مواقع که بچه ها میان سمت شما، چون مسئول نیستید ولی در نقشش فرو رفتید عصبانی میشید!.... داشتم به این فک میکردم که حرفش چقد درسته چون اینا دقیقا چیزیه که تو خونه ما اتفاق افتاد. مادرم به خاطر ناصبوری و اینکه تو خونه پدریش بهش وظایفی فرای مسئولیتش محول کردن شد مرد خونه و پدرم شد خانم خونه داری که دو قورت و نیمشم باقیه!تهتغاری با دوستاش رفته یه شهر دیگه تا مسابقه فوتبال تماشا کنه. برگشتنی ماشین پیدا نکردن شب موندن اونجا. دوستاش راضی نشدن برن مسافرخونه، زنگ زده که مامان قراره تو هتل بمونیم شبی هفتصد! مامانمم خب دیوونه میشه اینجوری ولو به روی خودش نیاره. حالا نمیدونم امشب چی شده این گربه ها یه ذره ورجه وورجه میکنن. من دراز کشیدم رو تراس، مامانم با خشم و عصبانیت اومده در تراسو میکوبه. میگم چیکار داری؟ میگه اومدم گربه هارو فراری بدم! اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 16:06

دیشب پدر و مادرم دعوا کردن تو حیاط و صداشون تا ده تا خونه اون ور تر رفت. من مریض بودم و تو اتاقم رو تختم دراز کشیده بودم که مامانم یهو اومد تو اتاق با اضطراب و عصبانیت گفت سم مورچه رو تو ورداشتی کجا گذاشتی؟!م...نم اضطراب گرفتم گفتم من بر نداشتم، چند وقت پیش برداشته بودم گذاشتمش سر جاش. ... مامانمم در و بست و رفت.من همش به این فکر میکردم که مادرم چقد شخصیت مضطربی داره و خدا پدر و مادرش و لعنت کنه. مادرم و خاله بزرگم وقتی استخدام شدن مادرم گوسفند وار حقوقشو میآورده و میداده به پدر و مادرش ولی خالم نه. تا اینکه پدر بزرگم با یه چاقو تو دستش، یقه خالم رو میگیره و میچسبونتش به دیوار و چاقو رو روی گلوی خالم فشار میده و تهدیدش میکنه که باید حقوقتو بدی به من!... خالم از همون روز دچار ترومای شدید میشه و به شدت افسرده و مضطرب.از طرف دیگه چون مادربزرگم کاملا ضد زنه البته به جز عروسای نکبتش، مادرم و خاله هام له شده بار میان. نتیجه این میشه که همه دخترای اون خونه از دم مضطربن و ترسو ...برچسبها: مادر مضطرب, مادربزرگ ضد زن, پدربزرگ مستبد نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:15 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 16:06

از وقتی یادمه مادرم اینجوری من و برادرم رو از خواب بیدار میکرد و به ما استرس و اضطراب شدیدی وارد میکرد `زود باشید بیدار شید همه تو زندگی جلو زدن ما عقب موندیم! ... دختر عموها و پسر عموهاتون کله سحر بیدار میشن شما منگولا تا لنگ ظهر خوابین!....شماها به پدر معتادتون رفتید!`همه این جملات گهربار و روان نشناسانه مادرم در حالی خطاب به ما گفته میشد که ما یا تو تعطیلات نوروزی و تابستونی بودیم یا جمعه بود، چون در غیر این صورت ما ۶ صب بیدار میشدیم و میرفتیم مدرسه دیگه و اصلا خونه نبودیم که مثلاً ساعت ده صبح چنین حرفایی به ما زده بشه.داشتم به این فکر میکردم که کاش مادرم این مادر تحصیل کرده فلان دانشگاه تهران با فلان مبلغ حقوق نبود! کاش مادرم یه زن بی سواد و بیکار بود و صب تا شب تو کوچه با زنای همسایه گرم صحبت میشد و از فرار کردن دختر همسایه یا زودتر از موعد باردار شدنش حرف میزدن و پشت سر این و اون غیبت میکردن. از مواد غذایی که شوهراشون تهیه میکردن غذا میپختن و اوج دغدغشون رفتن پیش خیاط محله یا خرید النگوی طلا بود!این مادر خیر سرش تحصیل کرده خیلی به ما اضطراب و استرس منتقل کرد. خدا از سر تقصیراتش بگذره.....برچسبها: مادر, مادر مضطرب, مادر نادان, مادر ناآگاه نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:40 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 16:06

آسمون امشب خیلی زیباس، پر از ستاره س، ستاره های ریز و درشت، ستاره های پر نور و کم سو، ستاره های چشمک زن، ستاره های آبی و قرمز و نقره ای. یه شهاب سنگم دیدم ولی انقد سریع رد شد و منم هول شدم که نتونستم آرزویی بکنم.باد خیلی خنکی میاد، میشه گفت سرعتشم زیاده. خوابم پریده، دلتنگم. گربه هامم شیطونی میکنن رو پشت بوم. بچه گربه ها شدن دو تا! مجبور شدم چندبار براشون غذا بیارم. خدا رو شکر که یه کاسه سوپ مقوی و کم نمک و کم ادویه و کم روغن داشتیم تو یخچال. شنیدن صدای ملچ ملوچشون و اینکه میدونی امشب دو سه تا موجود زبون بسته گرسنه نمیخوابن برام خیلی لذت بخشه.مادرشون هر از گاهی میاد رو پاهای من دراز میکشه ولی اکثرا میدوئه میره پیش بچه هاش و مراقبشونه. بچم مادر بی نظیریه، طفلک برا همینه انقد لاغره. خوابم میومدا ولی انقد بپر بپر کردن که از خواب پریدم و بد خواب شدم که فدای یه تار موشون.آب برای بار هزارم داشت قطع میشد و منم سریع تا اونجایی که تونستم ظرفارو با آب پر کردم. گلدونا و باغچه هارو آب دادم. لحاف تشک مادرمم انداختم چون خودش خسته بود میخواست رو موزاییک خالی بخوابه! نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:2 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:42

انگار یه الاغی گفته بوده مردم نگران نباشن، مقدار گوشت اسب و الاغ توی بازار نگران کننده نیس! به قول یه پدر آمرزیده ای مردم چرا نگران باشن؟! شمای گوساله و قاطر نگران باشید!

نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:7 AM توسط اقیانوس|

اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:42

دیشب تا 5 ِ صُب نخوابیدم. باد میومد و هوا سرد بود، گربم و دو تا بچه های فسقلیش اومده بودن رو پاهای من دراز کشیده بودن و ورجه وورجه میکردن و با هر بار تکون خوردنِ من مثل جت در میرفتن و میپریدن رو پشت بوم و هر وقت خوابم میبُرد برمیگشتن و میپریدن رو تراس و من از خواب می پریدم. پدر نصف شبی رفته بود حموم و تا سه و نیمِ نصف شب صدای کنتور میومد. گربم همش خودش و بچه هاش رو لیس میزد و تکون تکون میخوردن و پاهای کوچولوی بچه گربه ها رو روی پشتم حس میکردم و قلقلکم میومد. 5ِ صب من و گربم چشامون گرم شد و با وجود شیطنتِ بچه گربه ها خوابمون برد. 6 صب مامانم اومد بالا سرم و دید که گربه ها رو لحافم خوابیدن! (حالا سرکوفتاشو کی میزنه خدا میدونه). گفتم چی میخوای؟ گفت بیا رتبه برادرتو از تو سایت سنجش نگا کن بهم بگو!خب مادر من، رتبه نمیدن که فعلا، درصده و خودش بیدار میشه میگه بهت ولی خب نه! مادرم هرچی گفت باید اجرا بشه. رفتنیم گفت لحافتو بتکون بعد بیار تو خونه! لحاف تشکمو جمع کردم بردم گذاشتم سر جاش. چون مادرم اومده بود رو تراس بچه گربه ها عینِ جت در رفتن و نشسته بودن زیر درختِ گردوی همسایه و چسبیده بودن به هم! اینکه دو تا وروجک کپی پیستِ گربم میدیدم که با چشمای درشت سبز و گوشای قد کف دست منو از دور نگاه میکردن خیلی بامزه بود و باعث شد خندم بگیره. دست و رومو شستم و رفتم طبقه پایین ببینم این بچه رتبه ش چند شده که رمز میخواست. مامانمم نگران! گفتم هر وقت بیدار شد خودش میگه بهت. مامانمم گفت نه میخوام بدونم جواب زحماتم چی شد؟!.... والا تا اونجایی که من میدونم تو هفته ای چند رو میرفتی خونه مادرت و این بچه رو با پدر معتاد و بی مسئولیت تنها میذاشتی چرا؟ تا یه زن هقفتاد ساله بچه ننه و شارلاتان که خودشو به مر اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:42

گریم که صبا میومد مزاحم میشد ( اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:25

امروز تصمیم گرفتم رژیم بدون قند مصنوعی رو شروع کنم. البته چند روز پیش یه روز رو تونستم سر کنم ولی هم به خاطر اعتیاد به شیرینی سردرد داشتم هم اینکه زود به زود گشنم میشد و سردرد و سرگیجه گرفتم.امروز ولی خدا رو شکر هوس چیز شیرین نکردم، شایدم به خاطر اینه که فلوکستینی که روانپزشکم تجویز کرده رو خوردم. ولی واقعا گشنم بود، مخصوصا اینکه نهار خیلی دیر آماده شد.وقتایی که رژیم نمیگیرم هم ریزه خواری دارم هم تنقل و آشغال پاشغالی و کیک و شیرینی زیاد میخورم برا همین گشنم نمیشه!خلاصه امروز خدا رو شکر مثبت گذشت. ۷ گشنم شد ولی جلو خودمو نگه داشتم تا ۸ که میریم پیاده روی چیزی نخورم و تونستم مقاومت کنم! اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:25

خب امروزم به لطف خدا تونستم به رژیمم پایبند بمونم و قند مصنوعی مثل نوشابه و بستنی و کیک و شیرینی و شکلات نخورم (بزنم به تخته چشم نزنم خودمو اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:25

صفحه بندی